مدتیه بلاگفا خسته م کرده.دم به دقیقه قالب می پرونه، تنظیمات بهم می زنه و خیلی به آدم برمی خوره که هر کاری می کنه ؛ و بعد می گه که برای حفظ امنیته تموم این مسخره بازی ها!
جالب اینه که حتی اجازه ی بک آپ گرفتن از بلاگ خودت رو هم بهت نمی ده!
لابد اونم بخاطر اینه که نکنه خودت امنیت خودتو بخطر بندازی ی ی ی!
آدمو یاد مملکت گل و بلبل خودمون می ندازن که هر ... ی می کنه و اونوقت می
که :
یوهاها!
من صلاح دنیا و آخرت شما رو ، بهتر از خودتون ،
می دونم!
یادمه روزهای سوم راهنمایی و اوج نوجوانی و حال و هوای 14 سالگی. یادمه اون روزها. خیلی هم خوب و شفاف...
راهنمایی دوران طلایی تحصیل من بود. البته باید بگم دبیرستان خیلی طلایی تر بود. خیلی جالب و عجیب بود. من مقطع به مقطع زرنگ تر می شدم و حتی سال به سال.
یادمه راهنمایی تو مدرسه ای درس می خوندم که مامان معلم ریاضی و علوم اونجا بود و همه ی درسهام بجز ریاضیم عالی و بین 18 تا 20 بودن . ریاضی کابوس من بود و معلم نا محبوبم ، خانم "حیرتی"، که اول راهنمایی نقش پررنگی در پررنگ کردن این کابوس داشت، هرگز از یاد من و بقیه ی شاگردهاش نمی ره....
یادمه سوم راهنمایی دیگه بالای قله ی افتخار واستاده بودم و همواره با معدلهای عالی ، شاگرد اول مدرسه بودم!
ما 3 تا کلاس در هر سطح داشتیم و تو هر کلاس هم یه دونه از بچه های نمره اول رو گذاشته بودن و من هم تو کلاس "جهاد3 " بودم و دورادور با اون دو تای دیگه در یه رقابت دوستانه شرکت داشتم.
یادمه راضیه یکی از این بچه ها بود که بعد از زلزله ی سال 69 با خونواده از منجیل اومده بودن به رشت . اون سال توی مدرسه ها خیلی مهاجر داشتیم .
چون دقیقا 3 ماه قبل از شروع سال تخصیلی زلزله اومده بود و خیلی ها رو آواره و عموما عزادار کرده بود....
راضیه خیلی درس می خوند ؛ و نه کم، مغرور بود و اوایل با کسی درست و حسابی سلام و علیک نداشت؛ ولی کم کم بهتر شد.
(آخه مامانم معلم ریاضی ما و علوم اونها بود و تبحر خاصی داشت در شکستن شاخ غرور اینجور آدمها! )
راضیه عینکی می زد تقریبا ته استکانی و همون روزها بود که منم هوای عینک به سرم زد...
اون روزها و سالهای کشدار لعنتی، مامان خیلی سرش شلوغ بود و خونواده ش گرفتار یک سری مشکلات واقعا خاص شده بودن ؛ و مامان هم طبعا به عنوان فرزند بزرگتر خونواده ش ، مثل همیشه بیش از اندازه احساس وظیفه می کرد و می خواست همه ی مشکلات رو خودش تنها حل کنه و تو غوغای اون سالها حسابی غرق شده بود و حتی خودش رو هم فراموش کرده بود...
... ولی من عینک می خواستم و مثل همیشه، توی دلم می خواستم.
مثل همیشه نمی گفتم و نمی دونم چرا!
خیلی تلاش کردم که عینکی بشم ! تا جایی که می تونستم تلاش کردم که پدر و مادرمو قانع کنم که چشام ضعیفه و از همکلاسی های عینکی م علائم رو می پرسیدم و می رفتم ته کلاس می نشستم تا تخته رو خوب نبینم و چشام ضعیف شن و بسوزن و من سردرد بگیرم و ...
شاید این پلک زدنهای مداومم از همون موقع شروع شد و بعدا عادتی شد که ترکش غیر ممکن شد .
بالاخره بابا رو قانع کردم که بریم دکتر و از بس نمی تونستم دروغ بگم، تمام علامتهای E روی تابلو رو درست گفتم و فقط آرزو کردم دکتر با معاینه ی عدسیم ، نشونی از ضعف دید ، در من پیدا کنه و بمن عینک بده...
... ولی دکتر گفت: چشمت از منم سالمتره؛ و انگار یه خونه رو سرم آوار شد...!
***
یادمه چقدر قصه نوشتم درباره عینک و نوجوانی که عینکی بود و یادمه روی جلد یه مجله واسه ی عینک نوشته بودم که بالاخره من عینکی می شم و تو رو بدست میارم؛ ولی...
***
خیلی سال گذشت و من بچه درسخون ، بالاخره عینکی نشدم.
دانشگاه هم تموم شد و من بعد سه سال بیکاری رفتم سر کار.
چند سال رفت و یه روزی به عباس گفتم که می خوام یه عینک تزیینی بخرم چون هنوز آرزو دارم! ؛ و رفتیم و یه قاب قشنگ انتخاب کردم با شیشه ی عادی.
اونو به چشم زدم و حتی باهاش سر کار هم رفتم...
... ولی دیگه اصلا مزه نداشت! دیگه اصلا بهم نمی چسبید و من فهمیدم که دقیقا مثل همون عکس برگردون هایی هستش که طاهره ی ما کودکیش جمع می کرد واسه ی بزرگی و وقتی بزرگ شد ، دید که دیگه براش اون جلوه رو ندارن و همه رو داد به فسقلی های خونه!
***
عینکه رفت توی کشوی دراور؛ تا اینکه اخیرا به علت نشستن بسیار زیاد پشت کامپیوتر احساس کردم که چشمم سوزش داره و بسیار محسوس تاثیر اشعه رو می دیدم.
گفتم شاید چشام ضعیف شده ن و با سمیه که واسه عینک خودش می رفت ، پیش اپتو متریست رفتم و اون بعد از معاینه باز هم گفت که چشمم بسیار سالمه و تا 40 سالگی خیالم راحت باشه ( خدایا شکرت).
ایندفعه دیگه بزرگ شده بودم و می فهمیدم چشم سالم چه جور نعمتیه!
ولی اپتو متریست گفت که می تونه بهم عینک آنتی رفلکس بده که جلوی اشعه ی مضر مثل کامپیوتر و تلویزیون و حتی نور لامپ و خورشید رو (که واقعا اذیتم می کنن) برام بگیره....
... و این بار، قاب ، از توی دراور بیرون اومد و یه شیشه ی حقیقی خورد.
هر چند چشمم سالمه ولی گاهی اوقات برای رفع نیازی دیگه ازش استفاده می کنم ؛ اما هرگز و هرگز اون روزها بر نمیگردن که من با شوق و آرزو عینک بزنم و بال بگیرم و تو آسمون پرواز کنم و همون بچه درسخون سوم راهنمایی بشم که خیلی دوست داشت مثل فلانی عینکی بشه و قصه می نوشت!
***
از بین شماها ،کسی نوجوانی منو ندیده؟!
Many nights we ve prayed
شبهای زیادی ما دعا کردیم
with no proof any one could hear
بدون هیچ اثباتی مبنی بر اینکه کسی قادر به شنیدنش هست
In our hearts a hopeful song
در قلبهامان تنها یک آهنگ امیدبخش را
we barely understood
درک می کردیم
Now we are not afraid
اکنون ترسی نداریم
Although we know there is much to fear
اگرچه می دانیم چیزهای زیادی برای ترس وجود دارند
we were moving mountains
ما در حال به حرکت در آوردن کوهها بوده ایم
long before we know we could
بسیار پیش از اینکه بدانیم که تواناییش را داریم!
*
There can be miracles
معجزه می تواند وجود داشته باشد
when you believe
وقتی به آن باور داشته باشی
Though hope is frail
هر چند امید، بسیار ضعیف باشد
It is hard to kill
از بین بردنش دشوار است
*
Who knows what miracles
چه کسی می داند که تو به چه معجزه ای
you can achieve
می توانی دسترسی پیدا کنی
When you believe
وقتی به آن باور داشته باشی
somehow you will
به طریقی خواهی توانست
you will when you believe
تو خواهی رسید ، اگر باور داشته باشی
*
In this time of fear
در این زمان ترس
when prayers so often proved in vain
وقتی که اغلب بی فایده بودن دعاها بر ما ثابت می شود
Hope seemed like the summer birds
امید مانند پرندگان تابستانی به نظر می رسد
too swiftly flown away
که به سرعت بسیار با پرواز دور می شوند
*
Yet I am standing here
من هنوز اینجا ایستاده ام-
with heart so full I can t explain
با قلبی کاملا لبریز که قادر به وصف آن نیستم
seeking faith and speaking words
به دنبال ایمان می گردم
I never thought I would say
و به دنبال کلماتی که هرگز فکر شنیدنش را نکرده ام
*
There can be miracles
when you believe
Though hope is frail
It is hard to kill
*
Who knows what miracles
you can achieve
When you believe
somehow you will
به طریقی خواهی توانست
you will when you believe

راستی از باغ گلهای اصفهان نگفتم که بسیار دیدنی است و باید حتما دیده شود تا ثابت شود که خدایی هست وگرنه ثابت نمی شود!
میدان امام هم بمونه که رفتیم و چند تا عکس گرفتیم و اصلا داخل بناهاش نرفتیم چون دفعه قبل رفته بودیم! فقط بازار رو دور زدیم و عکس های پانوراما و غیر پانورامای منحصر بفرد گرفتیم.
زاینده رود نیمه خشک هم سر جاش بود و ما ازش دیدن کردیم . و نمی دونم شما تا حالا پاتون به سفره خانه سنتی هتل شاه عباسی رسیده یا نه ولی حتما یه دیدن کنین ازش. بسیار زیباست.
من سه سال پیش یه دوست ایتالیایی اونجا پیدا کردم که هنوز هم باهاش ارتباط دارم. همش یادش می کردیم و الهه دلش برای " اوگنیا" تنگ شده بود.
خلاصه آش رشته ای خوردیم جای شما خالی و یه کم لم دادیم و عکس گرفتیم و خونه اومدیم.
لازم به ذکره که من DVD Player رو خلوتی لحاف پیچ کرده بودم و برده بودم ؛ با یه کوله بار دی وی دی ؛ و اونجا روشون کردم.
چون عباس با حمل بار زیاد ،موافق نیست اصلا.
سریال LOST ( البته دوبله شده و بسیااااااار اسلامی و لباس دوکوده) رو با خودم برده بودم نیز و سریال محبوبم Desperate Housewives رو هم که زبان اصلیه و باید با قایم موشک بازی ( بخاطر الهه خانم) تنها نگاه کنم.
خلاصه تونستیم ده اپیزود رو ببینیم و خیلی هم مورد پسند واقع گردید .و این نکته ای بود که در هیچ سفر دیگری نداشته بیده بیدیم و از این ببعد داشته خواهیم بید!
جانم ترا وگوید که رستوران هتل هم که دو تا بود و ما به سنتیش رفتیم که خیلی آروم و خوب بود و الهه خانم فرمودند که هتل دو ستاره هم خیلی خوبه و دلیلی نداره که همش آدم بره 5 ستاره ! خب خدا رو شکر.خیال ما هم راحت شد.
یه شب هم پیتزا میل فرمودیم ولی رفتیم رستوران پایین "اردور" رو خودمون جدا گرفتیم و آوردیم روی تخت ها در حال نگاه کردن به تلویزیون شام خوردیم.
ترتیب روزها یادم نیست ولی جمعه رفتیم لابی هتل کوثر که نمایندگی گز سکه اونجاست و منم که عاشق اونم. سوغاتی ها رو خریدیم. خدا رو شکر اون همکارهای سابق نکبتم نبودن که بخوام برای اونها بخرم. از این بابت احساس سبکی خاصی داشتم. چند تا هم واسه خودمون گرفتیم و چون عباس کارت خودپردازش کار نمی کرد ، یعنی دستگاهشون خراب بود رفت اون سر دنیا تا پول بگیره و ما هم کلی تو اون هتل بسیار زیبا قدم زدیم و زندگی کردیم.
بعدش به خونه اومدیم و قرار شد فردا صبح برگردیم که بالاخره کشید به یازده صبح و به سمت تهران راه دکفتیم و صد البته قبل از خروج از شهر ، سر راه سری به باغ زیبای هشت بهشت هم زدیم .
*
قرار بود بریم نیروگاه ه*س*ت*ه* *ا*ی ن*ط*ن*ز* رو ببینیم ولی چون ک*ی*ک* زردشون تموم شده بود و منم که بدون کیک جایی نمیرم ، گذاشتیم واسه دفعه ی بعد و اونها هم کلی ازین بابت عذر خواهی کردن!
از کاشان و قم و دریاچه نمک سفید خوفناکش رد شدیم و البته یه سوهان هم خریدیم و نفری یکی دو لقمه خوردیم و تا خود تهران من حرف زدم و از خاطرات نوجوانیم در باره تهران و قم و آب شورش گفتم.
*
تهران بسیار خلوت بود و خیلی صفا می داد رانندگی. خیلی زود رسیدیم منزل خالجون. فقط پسرخاله ارشد تشریف داشتن و با همه خستگی ، من کمی به آشپز خونه رسیدم و تقریبا آخر شب بود که الهه از دل درد شکایت کرد.
گفتیم از خستگیست و من رفتم تا کمی بیاسایم. ولی با فریاد عباس یه هو دویدم و دیدم الهه Revolt کرده و منم پلاستیک به دست بودم که حالم بهم ریخت و خلاصه Golab to your face !
خلاصه ی مطلب اینکه تا فردا شب هر سه حالمون به هم خورد و محمد ما رو برد بیمارستان خصوصی و من و عباس سرم زدیم.چون الهه خدا رو شکر بهتر شده بود. به احتمال قریب به یقین از اون سوهان های بسیار بهداشتی بوده.
*
بهر حال دیگه نایی نموند برامون که ادامه ی سفر بدیم و یا به گردش تو خود تهران و به دیدن سایر عزیزان بپردازیم ؛ خصوصا دوست بلاگی ام: آسمون؛
و سفر نسبتا برامون زهر شد. ولی وقتی الان عکسها رو می بینم دیگه مریضی مرا یاده شه!
*
باز به شهر رشت خوش آمدیم و بعد از مدتهااااااا وقتی پا به اتاقمون گذاشتم یه حس خوبی بهم دست داد. دیدم چقدر سرامیک های کف اتاقمون رو دوست دارم.دیدم تو این خونه یه چیز هایی دارم که خیلی جاهای دیگه هرگز پیدا نمی شه. مثل روح. مثل برکتی که از آسمون و زمین می باره .مثل خدای خوبم که پیشمه...
بهتره بگم: مثل نعمتهایی که برکت دارن و دیدم چقدر لازمه گاهی آدم از این برکتها دور بشه تا بهمه که خیلی جاها ،"نعمت، فراوان و فراوانتر از منزل ما ، مثل ریگ بیابون ریخته، اما برکت نیست.روح نیست. عشق نیست".
و اون نعمتی که نظر کرده ی خداوند نباشه هیچ نمی ارزه...هیچ
"خدایا بخاطر تا حدودی چشمهای باز که به ما دادی ممنونم."
همیشه مراقبشان باش.
آمین
!Not to be continued
پی نوشت1:
فردا اولین روز کاری بنده است
پی نوشت 2:
پارسال همین موقع چه حالی داشتم؟؟؟ خدایا ممنونم.
پی نوشت 3:
خدایا مثل همیشه هوامو داشته باش. دارم شیرجه می زنم تو یه عالمه برنامه و کار جدید.
پی نوشت4:
لعنت به بلاگفا که قالبمو خورد!
..والله ما یه بار اومدیم ادامه ی انشاءمون رو نوشتیم ولی همه ش پرید و ماهم کلی به بلاگفا فحش دادیم و رفتیم پی کارمون.
حالا هم به درخواست دوستان باید دوباره بنویسیم هر چند الان 1:33 بامداده و خیلی هم خسته می باشیم:
...هر چند یه طرف زاینده رود خشکیده بود و غم عمیقی رو در دل پر استرسم می کاشت و هر چند تنها در فاصله سه سالی که اصفهانو ندیده بودم ، خیلی واضح می دیدم که چه بیرحمانه سرمایه های معنوی ملی وطنم را به تاراج می برند و هر چند یه توریست خارجی ندیدم که یه تجربه ی جدید از مکالمه باهاش داشته باشم؛ ولی باز "گز سکه ی شکلاتی " بود و هنوز می شد سوغاتی آورد . هر چند نمی دونم دفعه ی دیگه اونجا رو چطور خواهم دید...!
محله ی کوچک مسیحی نشین جلفا ، با کوچه های سنگفرش شده و مغازه های منحصر بفردی که منو به یاد کوچه های تنگ برخی از شهرهای قدیمی اروپایی می انداخت ، حس بسیار خوبی رو در من زنده می کرد و مغازه ی سرزمین عجایبش با اون شعبده های صاحب مغازه – که چند بار راحت مچش رو گرفتم و زیاد به مزاجش خوش نیومد که یه خانم، باهوش باشه – به من یاد آور شدند که هنوز مهربانی و سیب ،هستند و باید زندگی کرد.
صبح یکی ازاون روزها بطرف شهرکرد براه افتادیم. یه ساعت و خرده ای راه بود و من جانانه چرتی تو ماشین زدم.
تا بحال به غرب کشور نرفته بودم . فقط اسمشونو تو جغرافیای دبستان شنیده بودم و این خیلی بی انصافی بود.با اینهمه جاذبه های طبیعی و تاریخی که ناشناخته مونده، واقعا حیفه که خدا اینهمه زحمت بکشه و اون وقت هیچکس نیاد نتیجه ی زحماتشو ببینه. تو چند ساعت رانندگی، می شد چهار فصل رو دید و می شد دست خدا رو دید که روپهنه ی بی کران افق ، که بوم منحصر بفرد خودش بود ، چه قلمها زده و چه سخاوتمندانه از همه ی سبکها استفاده کرده...چه بی ادعا و ساکت!
... و فرصت خوبی بود برای همه ی مغرور های عالم ، تا دیگه رو زمین با فخر قدم نزنن. چون به قول خود خدا : نمی تونن زمین رو با قدمهای محکمشون سوراخ کنن!
بعدش راه رو بطرف فارسان و بعدش پیرغار و یه جای دیگه کج کردیم که شنیده بودیم پیست اسکی داره . تو راه هوا بسیار متغیر بود.آفتاب، مه ، بارون، برف و تگرگ ، دوباره آفتاب و خلاصه..
پیست اسکی بسته بود. رفتیم بالاتر و به آبشار فلان رسیدیم و تند تند عکس گرفتیم. تو اون هوای واقعا یخ ، خیلی چسبید . همه چیز خیلی زیبا بود و بعد هم یه آبشار دیگه دیدیم.
خواسته بودیم برای خریدن گز اصل ، به شهر بلداجی بریم و تا اونجا یکی دو ساعت فاصله بود .و من وقتی دوباره بعد ناهار ، تو ماشین ،چشم وا کردم، خودمو وسط اصفهان یافتم...
To be continued…

"نیتاک" کوچچو للو
تفلدت مبارک

در ادامه ی راه ، از بزرگراه تهران شمال استفاده کردیم و پس از گذر از قزوین ، بترتیب از شهرهای بویین زهرا، ساوه ،سلفچگان، دلیجان،میمه و شاهین شهر گذشتیم . الهه در تمامی طول راه لحظه به لحظه خاطرات رو ثبت می کرد. خلاصه فکر کنم نزدیکهای ساعت 7 غروب بود که رسیدیم به هتل . کارهای پذیرش انجام شد و ما در اتاقی در طبقه دوم مستقر شدیم.
از پنجره ی اتاق کوچکمون منظره ی زیبای کلیسای تاریخی "وانک" - با قدمت بیش از پانصدسال- دیده می شد. کلیسا تا هتل کمتر از 50 قدم فاصله داشت و تجربه ی بسیار جالب و متفاوتی از تحویل سال نو داشتم. نزدیک های ساعت 2 از خواب پریدم و سعی کردم بیدار بمونم و اون لحظه رو بیدار بگذرونم. به دعا و تمام چیزهایی که خودم رو بابتش از خدا طلبکار می دونم. مثل همه ی بنده های دیگه...!
سال رو تنها تحویل کردم. ناقوس کلیسا هم ضربه هایی نواخت و من بسیار حضور خدا رو در اونجا حس کردم...
***
چند روز خوبی در اونجا داشتیم. یعنی راستش بعد از کیش دیگه جایی نرفته بودیم و 6 ماه تمام، فقط دویده بودیم و اون چند روز سعی کردیم همه چیز رو فراموش کنیم و بریم تو یه دنیای متفاوت.
تو این یکی سفر، من بعد از آرامش، که اولین دستاوردم بعد از مدتها بود، یه چیز دیگه رو تجربه کردم و اون حس رهایی بود. شاید رهایی از تموم قیودی که به پات بسته شده و ازشون بی خبری. با اون که شهر، بسیار بسیار شلوغ بود، حس سکوتی عجیب در من جاری شده بود. فقط همین رو بگم که با تمام وجود درک کردم که پیش از اون ،در چه فضای پر تنش و استرسی زیسته م .
...to be continued

...و ما انسان را در مورد پدر و مادرش سفارش کردیم - مادرش او را به سختی حمل کرد، و از شیر گرفتنش در دو سال است - اینکه شکر من و پدر و مادرت را بجای آور، بازگشت بسوی من است.
و اگر پدر و مادرت کوشیدند بر اینکه تو به من شرک بورزی نسبت به چیزی که بدان آگاهی نداری پس از آندو پیروی مکن ؛ و (ولی) در دنیا با آن دو به نیکی رفتار کن و راه کسی که به سوی من بازگشت کرده را پیروی کن .
سپس بازگشت بسوی من است ، پس من شما را به آنچه انجام داده اید آگاه می سازم
فرزندم ، عمل تو اگر به اندازه (سنگینی) دانه ی خردل در سنگ بزرگ یا در آسمانها یا در زمین باشد خداوند آنرا (به حساب) می آورد ، همانا خداوند ریز بین و آگاه است
فرزندم نماز بپا دار و به نیکی فرمان بده و از زشتی بازدار و بر آنچه به تو می رسد صبر کن ، همانا آن (صبر) از کارهای مهم است.
و بر مردم روی برمتاب و در زمین با غرور راه مرو ، همانا خداوند هر متکبر فخر فروش را دوست نمی دارد
و در راه رفتنت میانه رو باش و از بلندای صدایت بکاه ، همانا زشت ترین صداها ، صدای چار پایان است.
...
و کسی که روی خود را تسلیم خدا کند در حالیکه نیکوکار است ،به تحقیق به ریسمان محکم الهی چنگ زده ؛و پایان کارها بسوی خداست
...
" و اگر آنچه از درخت در زمین است قلم شود ودریا مرکب، تا هفت دریا ، مخلوقات(نعمتهای) خداوند به پایان نمِی رسد ، همانا خداوند پیروز و داناست
آفرینش شما و برانگیخته ساختن شما جز به یک تن (بدن) نیست ، همانا خداوند شنوا و بیناست
آیا ندیدید که خداوند شب را در روز و روز را در شب داخل می سازد و خورشید و ماه را رام کرد ، هر کدام بسوی زمان (یا مکان) مشخصی حرکت می کنند ،
و اینکه خداوند به آنچه انجام می دهید آگاه است؟
آن بخاطر آنست که خداوند حق است و آنچه غیر او مِی خوانند باطل، و اینکه خداوند بلند مرتبه و بزرگ است
آیا ندیدید که کشتی به لطف خداوند در دریا حرکت می کند تا شما را از آیاتش نشان بدهد ؟
همانا در آن نشانه هائی برای هر بسیار شکیبا و سپاسگزار است
" و هنگامی که موجی مانند سایه آنها را فرا گیرد خداوند را خالصانه می خوانند ، و وقتی که آنها را نجات دادیم بسوی خشکی ، بعضی از آنها راه میانه روی را پیش می گیرند"؛ و آیات ما را انکار نمی کند مگر هر حیله گر ناسپاس
ای گروه مردم ، پروردگارتان را پروا کنید و از روزی که پدر از فرزند و فرزند از پدر چیزی سود نبخشد بترسید ، همانا وعده خداوند حق است ، پس زندگی دنیا شما را نفریبد و به خدا مغرور نسازد.
همان علم به زمان قیامت نزد خداست و او باران نازل می کند و آنچه را در رحم (مادران) است مِی داند ، و کسی نمی داند فردا چه کسب می کند و در کدامین سرزمین می میرد ، همانا خداوند دانا و آگاه است
پروردگارا ،
قرآن را نور ما ،
قانون ما ،
امید ما ،
منطق ما ،
مایه تعقل و تفکر ما ،
موعظه ما ،
شفای ما ،
آرامش ونجات ما ،
و وسیله هدایت ما و فرزندان ما
قرار بده
آمین

به نام خدا
اکنون که قلم به دست گرفته ام ، می خواهیم انشایی برای شما بنویسم
نوروز را چگونه گذراندید؟
ما اولش خواستیم به تبریز برویم و قبلش از آستارا و اردبیل و چشمه های آب سرد و گرم دیدن نماییم و بعدش هم از روی دریاچه ی ارومیه ی سابق، عبور کرده و به ارومیه برویم و بعدش کله ی گربه را دور زده به غرب کشور برویم و از روی کوههای زاگرس معلق زده و بعدا به تهران خونه ی خاله برویم و بعد هم به بابل برویم و چند روزی نزد همکار عباس آقا بمانیم ولی یه هو تصمیم گرفتیم اصفهان برویم و دو شب مانده به تحویل سال تصمیم گرفتیم اینترنتی هتل رزرو کنیم . اقصا نقاط را گشتیم و یک هتل خوشگل 4 ستاره پیدا کردیم و الهه هم غر زد که چرا 5 ستاره نیست و ما هم کلی ذوق کردیم که چه خوش شانسیم و تازه مسج هم دریافت کردیم که به زودی به اطلاع خواهد رسید و شما موفق شدین ...
خیلی زود کاشف به عمل اومد که کلا قضیه سرکاری بوده ولی مگه می شد نریم اصفهان؟
با هزار عدد بدبختی از الهه خانم رضایت گرفتیم و یک هتل دو ستاره در محله ی مسیحی نشین اصفهان - که خیلی هم خوشگل بود- پیدا کردیم.
و صبح روز 29 اسفند راه دکفتیم...
...to be continued
